خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

خلاصه که دارم سعی میکنم خوب باشم.قرصا اثر کرده یا چی خوبم. راستش کمی کمتر اهمیت دهنده ام و این خوبه!حس های بدم هست هنوز به مسایل ولی بی اهمیت هستم به حسم و اهمیت نمیدم.میگم خب دیگه حالا که این حس رو داری دیگه شلوغش نکن.سعی میکنم. بیشتر با خودمم.من همیشه با خودمم ولی حالا بیشتر به خودم اهمیت میدم.دوس

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:51

وای یه دختره زنگ زده هلاکویی که خیلییییی دقیقا مشکل منو داره.خیلیییییی

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:51

دوباره دلشوره هام شروع شده.چند روز بود که قطع شده بود.اینجوری که چشمم رو با دلشوره باز میکنم احساس میکنم من باید به تنهایی موفق به مهارشون بشم چونکه باید دلیل مهار این حس هارو من مهار کنم اگه به کمک کسی یا چیزی اینکارو کنم ممکنه بعدا اونا در اختیارم نباشن و من باز دچار این حس ها بشم خب... نمیدونم چر

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:16

رفتم نزدیکش.نزدبیک گوشش.توی گوشش گفتم منو ببر یه جای خیلی دور.هیچی نپرسی.گف میبرمت.یه روز میبرمت.من اشکم سر خورد. 

چقدر پناهمه

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:16

سال جدید داره میاد.میخوام برم ببینم تو سالی که گذشت و بد بود و چند نکته ی خوب هم داشت از اون لیست نه چندان بلندی که نوشته بودم چیارو انجام دادم و چیارو انجام ندادم. و تصمیم دارم از روز چهارشنبه بشینم و خوب فکر کنم.هیلییی خوب.  یادداشت هارو بخونم و سعی کنم بفهمم از کی به این روز اقتادم... و بتون

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:16

امروز خوب بودم.نمیدونم اثر چی بود!حالا شاید هم طبق معمول الکی خوب بودم دیگه! یه سری مسایلی هست که هر روز بهشون فکر میکنم یعنی هر روز ذهن من رو درگیر میکنن...دوست دارم حلشون کنم.دوس دارم به بیخیالی اون مرد توی فیلم باشم.میدوتم که میشم. بعضی چیزهارو از دست میدی تا چیزهای جدیدی بدست بیاری.و بعد اگه حوا

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:16

قلبم داره میکوبه به سینه م

مامان حالش بد شده نصفه شبی چونکه  میم حالش بده چند روزه.

من هم حالم بده از حال بده خونه

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

چقدر خوبه اینجا مینویسم.چقد بده انقد پریشون حالم

این چند روز اتفاقای بدی افتاده.همه جا التهاب داره.حال من چطوره؟من همیشه تا پایان بحران خودمو خوب نگه میدارم و بعد که تموم شد انگار منم شل میکنم میفتم... الان تو مرحله ی  قوی نگه داشتنم مثلن

کابوسا تموم نمیشن.

فهمیدم عادت صبح پیاده روی کردن از حال بد رو از مامان به ارث بردم. صبایی که بیدار شی ببینی نیس یا ببینی تازه از بیرون اومده معلومه حالش بده....از صبح زود رفته بیرون هنوزم نیومده حتی

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

عوارض قرصام خودشون مث بیماری ن

اضطراب خواب الودگی کاهش ضربان قلب و احساس درد در فلان جاها و مشکل در تصمیم گیری و ...جالب ترین قسمتش اونجاس که گفته کاهش دقت در انجام کارهای عملی... یعنی عروسک نمیتونم بسازم 

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

دکتره میگه قبلن چه قرصی استفاده کردی میگم یکیش ابی بود یکیش صورتی :))))همینقد احمق

وزنم دو کیلو کم شده اما از عوارض قرصه اضافه وزنه :(((

راستش حالم بده.کلن همه چی خیلیییی بده و جریان قرصا کم اهمیت ترینشونه اما من همیشه تو این وضعیت ها واسم کم اهمیت ترین موضوع گریه میکنم 

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

امروز وقتی از کلاس برگشتم دیدم هم مه حالش خوبه و هم مامان.منم حالا حالم بهتره و کمی همه چی به یه ورم ... دوست دارم این مشکل حل شه.الان خوبم فاز چسناله نیستم. به طور واضحی نوسان داره حالم.این خودمم حسته کرده اما حتمن بعد قرصا بهتر میشم.امید وارم. فردا از صب عروسک میسازم و بعد از ظهر یه سر میرم اون پا

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

طبق معمول از خودم رنجیدم.نمیدونم چرا همش اشتباه پشت اشتباه...نمیدونم چرا نه تعادل دارم نه هدف دارم نه ادمم... خسته ام کمی...هیچی ارومم نمیکنه.میخوام چند روز متمرکز باشم اما این روزا بیشتر از همیشه تمرکزم رو از دست دادم.البته دیگه حالم بد نیس مث دو سه روز پیش که مدام و بی وقفه گریه کردم.الانا فقط خیل

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

مشاهده یادداشت خصوصی

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

انگشتام بی ریخت شدن از بس کندم پوست دور ناخونمو :((( 

کلن زشتم.چند روز دیگه برم موهامو رنگ کنم و کوتاه کنم.بلکه کمی خوشگل شم.ابروهامم وردارم.

راستی هنوز لباس پیر زن رو ندوختم.وای چی کار کنم.کی بدوزم.اه

چی کار کنم.دیگه.

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

دیشب توی دفترم نوشتم از خودم.بی رحمانه نوشتم.همه چیز رو درباره ی خودم.بعد کم اوردم.دیدم واقعا من به درد نخورم.نه نا امیدانه راستش.باز هم میخوام بنویسم.میخوام بنویسم بی رحمانه!میخوام دیگه درست شم.میخوام پیچ و مهره ها بیاد سر جاش... نمیدونم چی کار کنم.حالم بد نیس الان.خوبم.دکتره پرسید دلمرده ای؟گفتم ک

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

فکر میکنم میدونم دلیل اصلی اینهمه اضطراب و دلشوره از کجاس.اینکه من خودم رو نپذیرفتم...من خودم رو قبول ندارم و نمیپذیرم...من همش فکر میکنم باید طور دیگه ای باشم تا خوب باشم و خود بدم رو نمیپذیرم.و این بزرگترین رنج.ما هیچ کس رو نزدیک تر از خودمون به خودمون نداریم و حالا من خودم رو خوب نمیبینم و ازون ب

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

این روزا بغضمو قورت میدم فقط.بعد میام اینجا حرف میزنم یا تو دفترم مینویسم.روزایی که نتونم حرف بزنم هم خیلی بدتر میشه.چون دیگه نمیتونم بیام حرفای قبلی رو بگم... از صب دو بار خواستم حسم راجب به قرار دیروز و رابطه م و حال رابطه مو حسم بنویسم...اما هر دوبار نشده. این روزا همش اهنگ فیلم رگ خواب رو گوش میدم.بعد حس میکنم چقد چقد چقد داره با منه اونجاش که میگه اهای غمی که مثل یک بختک شده ای اوار از گلوی من دستتو بردار... من گریه م میگیره.خیلی گریه م میگیره این روزا شدیدا بهم ریختم...شدیدا...هرچیزی هم حالمو بدتر میکنه دیگه اصلا خوصله ی دکترم ندارم.هر بار میگه اعتماد به نفست پایینه...نمیدونم.به قدری داغونم که هیچی نمیدونم... دیشب حس کرده بودم اشتباهی تو این رابطه موندم...حس کردم دارم خودمو بدبخت میکنم...حس کردم احمقم که انقد موندم تو اون رابطه ی لعنتی...و این حس هنوز باهامه ارمین و سینارو دیدم.دوستای دانشگاه.سینا میخواس باهام دوست شه من هیچ وقت نخواستم...سینا خوبه.از همه نظر...از هر نظر که بگی سینا خوبه.ولی من نمیخواستمش... اصن تو زندگی کوفتی اشغال من چی میخوام. اه چرا اشکام بند نمیان؟لعنت به من

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 3:59

از صب به خودم گفته بودم که میتونم شب حسابی گریه کنم

حالا جنبه ام ندارم که بند نمیاد حالا

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 3:59

نصفه شبی حالا سینا مسیج داد غلط کردم اصن نمیخواستم به اینا شماره مو بدما!!!اه

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 3:59

انقد گم شدم که حتی نمیدونم چه اتفاقی بیفته خوشحالم میکنه...

همه چیز میتواند مرا خوشحال کند اما هیچ چیز نمیتواند غم مرا از بین ببرد...

یه روز اینو تو اینستاگرام خوندم و دیدم چقد منم...اما حالا اینم نیستم

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 3:59

دوست دارم بشینم همه ی کارایی که مونده و یادم رفته رو بنویسم و انجامشون بدم...دونه دونه...و بعد همه رو انجام بدم.تموم شن برن دوس دارم کمتر گوشی به دست باشم.و بعد عوضش کارای مفید بکنم.کتابای نخونده رو بخونم...کازای نکرده رو بکنم...اینطوری شاید حالم بهتر باشه...دوس دارم این موضوع رو... اینهمه که تو کانالا تو حلق همیم دوس ندارم راستش.تو فکر برگشتن به کانال زرافه ام...شاید برگشتم اروم اروم سعی میکنم وابستگیم از کانال رو کم کنم...کم کم برم اونجا یا همین جا...نمیدونم.خلاصه دوس دارم کانال داشته باشم.اما تنها باشم 

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 3:59

برای من بزرکترین بحران خاور میانه تویی که یه شبانه روزه داری فقط راه میری و لب به غذا نمیزنی.. برای من برای دنیای من شادی ای نمیتونه وجود داشته باشه.... 

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 3:59

اینکه تا میام بنویسم حرفام میپرن رو اعصابمه...

پنجشنبه یک روز خیلی استرسی ای هستش واسم.ولی دوست دارم زودتر بیاد و برم و شیرین بخرم از هانس و کلن دوست دارم که بشه...میترسم که نشه و ما نتونیم بریم و خیلی بدشه واسم :(

دارم سعی میکنم که وقتم رو کمتر تلف کنم.کمی به خستگی رسیدم و کمی مضطربم و از اضطراب مضطربم و نمیدونم چی کار کنم در واقع!

دوست داشنم میتونستم به همه کارا برسم.ده تا دست داشتم.هزاران ساعت وقت...

الان تو یه حال به خصوصی ام که کاش ادامه پیدا کنه...کاش

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

توی فنجون مورد علاقه م چای سبز ریختم که با خرما بخورم.خیلی گشنه ام.رژیمم به جاهای سخت رسیده.همش گشنه ام.ولی خب وقتی میبینم بقیه میفهمن لاغر شدم خوشحال میشم. در واقع لاغر نشدم و فقط سایز کم کردم.همیشه اینطوریه.من دوس دارم وزن کم کنم یعنی برم رو ترازو ببینم کم شده وزنم.اما الان راضی ام همینکه کلن لاغر تر دیده شم تا عید خوبه.دوست دارم لباس بهم بیاد.میخوام یه شومیز ستاره ای حریر بدوزم و اگگگگه زودتر پول بیاد دستم میخوام برم از حراجی های اخر زمستون خرید کنم.یعنی میتونم یه بارونی یا ازون کاپشن های گنده ی گشاد گیر بیارم؟؟؟ اون جریان پول بود؟این ماه مال من نیس.راستش کلللللی امید بسته بودم.اما جالبه چون اردیبهشت مال منه و میدونی همین که اسمم بود منو به وجد اورد.خب دو ماه دیگه گوشی میخرم.گررررچه خیلیییی الان نیاز دارم.البته من قبلن نقشه م واسه این پول دوربین بود.اما الان میبینم گوشی نیاز دارم.همش یاد اون دوربین میفتم که گرفته م و بعد صاحابش مسخره بازی دراورد :((( من دوربین دار شده بودم اما اون احمق قیمتشو برد بالا منم پس دادم.مهم نیس.واقعا عجله ای ندارم براش.چیزی نیس که واسه یه دوره بخوام.یا تب

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

رفتم پیش دکتر...یعنی رفتیم.من و اون.برای مشاوره ی رابطه!هفته ی بعد معلوم میشه خنده ت نگیره اما میدونی دکتر چی گف؟بهم گفت اون خیلی پر انرژی و خوبه و اگه تو اینجوری ادامه بدی میذارتت کنار... خب وقتی من میگم هیچکی نمیتونه تحملم کنه همه تعجب میکنن!!!اما همینطوره به دکتر گفتم حالم خیلی بده،گفت نیازی نیس بگی قیافه ت داد میزنه.گف سین لطفا یه لبخند بدوز رو لبت تصمیمم اینه تا اطلاع ثانوی درباره ی هیچی نظر ندم.کسی ازم مشورت خواست بگم هیچ حرفی ندارم و مدتی رو در ارامش بگذرونم تا مطمن شم درون حد هستم که بتونم نظر بدم. دوس دارم برم از ادما بپرسم چقدر برای حال خوبشون وقت و انرژی میذارن؟اصن میذارن؟اصلا خوشحالی چیزیه که باید براش انرژی گذاشت؟ نمیدونم والا دکتر گف چون قرصاتو نمیخوری اینطوری!خب راست میگه!گف خیلی رو مسایل مربوط به زندگیم احساسی برخورد میکنم...خدایا چی کار کنم؟خسسسسسسسته شدددددددددموای واقعا خسته شدم.من نمیدونم چه گهی بخورم که درست باشه!!چرا هیچ راهی از من درست نیس؟اه زندگیم کاملا گهه من اینجا سعی میکنم حرفامو بی پرده بگم...نه که جای دیگه نشه.میتونم.منتها من همیشه جای اروم تمرکز بیشتری دا

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

امروز دوس دارم کلی کار انجام بدم ولی نمیتونم...لی میاد عروسک هارو میگیره.بعد میخوام بشینم بدون اضطراب فکر کنم میتونم چی کار کنم.دوست دارم یه کارای جالب انجام بدم.مثلن اگه شد الگوی زن رو تند تند بکشم.بعد بشینم یه چیزی گلدوزی کنم واسه یقه ی مانتوم... یعنی من یه مانتوی مشکی ساده دارم میخوام روش گلدوزی بزنم.بعد میخوام طرح پیدا کنم. دوس دارم بیفتم به جون خونه تمیزش کنم.نمیدونم این میل از چیه!واقعا عجیبه،من دوس دارم الان که هیچی نگم فقط و فقط همه جارو برق بندازم.البته که نمیکنم.درون و بیرونم در یک تضاد فاحش خودش رو جر داده! نگفتم که هفته ی پیش تو کلاس خیاطی داوطلب شدم که لباس یه پیر زن فقیرو بدوزم؟برای اینکه خودمو زور کرده باشم چیزی بدوزم! چی کار کنم!مجبور بودم.مربی گف بایییید چیزی بدوزی منم دوختم : میدونی چیه؟هر چقدرم خودمو بکشم ته دلم گرفته س.یعنی نمیدونم چرا انقدر به نظرم زندگی بقیه جالب میاد و زندگی من گه. راستش من فکر میکنم یه طوری شدم!به نظرم همه جالب میان الا خودم.یعنی چطوری بگم.فک کنم من یه طوری شدم که نمیتونم تشخیص بدم چی میخوام.من به ادما نگاه میکنم و فکر میکنم همه دارن راه درست م

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

همش خودمو جدا میدونم از ادما.باید بگم همش به خودم که جزئی از کلی...انقد خودتو تک افتاده نبین

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

میم گف میخواد بره پیش دکترم،دو شنبه میره...همه مون خلیم.فک کنم فقط سین حالش خوبه.چون ب هم استرس های زیادی داشت. میرم باهاش چون میدونه دوست داره احتمالا یکی باهاش بره.سین که نیس.خب من مبرم همش فکر میکنم این کارم انرژی زیاد گذاشتنه؟بعد نمیدونم!هیچی نمیدونم. این روزا حس خلا و تنهایی زیادی دارم.یه جور ممتد کشداری.نه که تنها باشم.نیستم.منتها حسش هس...نمیدونم چرا اما من دیگه نمیذارم این حس ها بهم غلبه کنن...رو تصمیمم هستم.برای حرف نزدن.برای اینکه احساس تنهایی وحشت ترس و بغض داشته باشم اما باز هم قوی باشم و لبخند بدورم به لبم.که حتی اشک تا پشت چشمم بیاد اما بهش اهمیت ندم.چون میدونم همه ی این  حس ها احساسی و نباید اهمیت بدم...سرمو گرم کاری میکنم... چقد عجیبه.کانالو پابلیک کردم ولی کاملا میبینم که نمیتونم مث اون کاناله باشم...اونجا خوب بود!نمیدونم چرا حس اون خوب بود.حس این نیس...در واقع فرقی هم نمیکنه. حس میکنم من خیلی اروم اروم دارم کنده میشم ازون فضا و عجیبه که دوست ندارم. الان دیگه نینوچکا یه چی واسم فرستاد و گریه م درومد... خب باقی حرفم.حس میکنم دارم گنده میشم اما دوس ندارم هزاران بار

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

یا خدا!!!!!من خودمو چطوری نشون دادم؟یکی چرا همه سیریشا میفتن به جون من!!!

یارو از دیروز که جویین شده کانالم صد تا پیام ناشناس داده!!!۱بعد بعضی شو که جواب نمیدم ناراحت میشه الانم میگه بیا کانالم و از کانالم فوروارد کن تا ممبر بگیرم!!!!!

وااااای کلافه ام از این دیوونه ها!!!!!

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

اینجام تو پست صد و پنجاهم.یعنی تا الان دلم خواسته باشم.ازینجا خوشم میاد اما انگار زیادی ناراختم. 

از صب تصمیم گرفتم شروع کنم الکی به خودم حس خوب دادن.هیچ موضوعی واسه ناراحتی نیس.مبخوام که سعی کنم ناراحت نباشم.حالا به هر حال.نتیجه ش معلوم میشه.فکر میکنم باید دمبال هیچی نباشم فقط روزهارو بگذرونم.مهم نیس واقعا چطوری

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

صفحه بندی